یک گاو و شیر بودند که می خواستند با هم بجنگند اما دوست بداخلاق گاو نمی گذاشت که آنها با هم بجنگند ولی آن ها بعد از سالیان سال تصمیم گرفتند با هم بجنگند. دوست بد اخلاق گاو هم گفت:
- هر چی تو بخوای ، برو بجنگ.
گاو و شیر باهم جنگیدند و یک دفعه گاو یک شاخ محکم زد توی لپ شیر .
شیر هم یک گاز محکم از سر گاو گرفت و از آن خون ریخت و عمر گاو کم شد .
دوست بد اخلاق کاو گفت:
- دیدی بهت گفتم نباید با شیر بجنگی؟
نتیجه می گیریم : هر دوست بد اخلاقی بد جنس نیست .
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 11:6  توسط سید مسیح میرجعفری
|
بع بعی به لاک پشت گفت:
ـ تو چه آرزویی داری؟
لاک پشت گفت:
ـ من هیچ آرزویی ندارم.
بع بعی گفت :
ـ ولی من آرزو دارم گرگ باشم.
لاک پشت گفت :
- ولی من دوست دارم همون لاک پشت باشم.
بع بعی گفت:
ـ چرا؟
لاک پشت گفت:
ـ چون این جوری خدا رو خوشحال می کنم. اگه من دوست داشته باشم همون جوری باشم که خدامنو آفرید ، خدا هم خوشحال می شه که منو این جوری آفریده!
لاک پشت بعدش گفت:
ـ تازه تو هم اگه گرگ باشی، مامان و بابات رو می خوری!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:1  توسط سید مسیح میرجعفری
|
یک دسته ی ابر در زمین بود
ابرها داشتند می چریدند در زمین
ولی آن ها پشم بودند
آن ها پشم گوسفند بودند!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:22  توسط سید مسیح میرجعفری
|
اندیشه ی منی
هرلحظه با من
دنیای منی
هر لحظه با من
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:1  توسط سید مسیح میرجعفری
|
از این پس شعر ها و داستان های مسیح را در این صفحه بخوانید.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:18  توسط سید مسیح میرجعفری
|