تبليغاتX
گلستان مسیح

گلستان مسیح

شعر و داستان

انتقام( ادامه ی قصه ی قربانی)

  خبر کشته شدن موش در شهر پخش شد . یک موش که عصبانی شده بود ، برای این که بزرگ شود ، از آن ماده های بزرگ کننده خورد(از آن ماده هایی که شلمان  در کارتون بامزی درست می کرد). بعد او به موشی غول پیکر تبدیل شد.و شب شد. موش های دیگر چراغ قوه ای روشن کردند.                  موش غول پیکر سایه اش را توی  خانه ی گربه انداخت . گربه هم به دنبال سایه حرکت کرد .موش گربه را با سایه اش به جای خلوتی برد. ناگهان موش های دیگر بر سر گربه ریختند و او را دستگیر کردند.                            

موش ها گربه را به خانه ی خودشان بردند و همانجا  زندانی کردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 11:3  توسط سید مسیح میرجعفری  | 

قربانی!

 

 

یک بار گربه ای می خواست برای مادرش که مریض بود قربانی کند.اما کسی نبود که این کار را برایش انجام دهد.

او تصمیم گرفت خودش این کار را انجام دهد.

به جنگل رفت و دندان ببری را که شکسته بود و آن دندان هم شبیه چاقو بود برداشت و به شهر خود برگشت.موشی را گرفت و کله ی آن را با آن دندان ببر که شبیه چاقو بود کند.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 18:20  توسط سید مسیح میرجعفری  | 

دریا

 

 

یکی رفت لب  دریا

 

بقیه اش  باشه فردا!

 

 

.......................................................................................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 9:44  توسط سید مسیح میرجعفری  | 

دوست بد اخلاق

یک گاو و شیر بودند که می خواستند با هم بجنگند اما دوست بداخلاق گاو نمی گذاشت که آنها با هم بجنگند ولی آن ها بعد از سالیان سال تصمیم گرفتند با هم بجنگند. دوست بد اخلاق گاو هم گفت:

- هر چی تو بخوای ، برو بجنگ.

گاو و شیر باهم جنگیدند و یک دفعه گاو یک شاخ محکم زد توی لپ شیر .

شیر هم یک گاز محکم از سر گاو گرفت و از آن خون ریخت و عمر گاو کم شد .

 

دوست بد اخلاق کاو گفت:

- دیدی بهت گفتم نباید با شیر بجنگی؟

 

نتیجه می گیریم : هر دوست بد اخلاقی بد جنس نیست .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 11:6  توسط سید مسیح میرجعفری  | 

سلام ای خدا!

بع بعی به لاک پشت گفت:

ـ تو چه آرزویی داری؟

لاک پشت گفت:

ـ من هیچ آرزویی ندارم.

بع بعی گفت :

ـ ولی من آرزو دارم گرگ باشم.

لاک پشت گفت :

- ولی من دوست دارم همون لاک پشت باشم.

بع بعی گفت:

ـ چرا؟

لاک پشت گفت:

ـ چون این جوری خدا رو خوشحال می کنم. اگه من دوست داشته باشم  همون جوری باشم که خدامنو آفرید ، خدا هم خوشحال می شه که منو این جوری آفریده!

لاک پشت بعدش گفت:

ـ تازه تو هم اگه گرگ باشی، مامان و بابات رو می خوری!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:1  توسط سید مسیح میرجعفری  | 

 

 

یک دسته ی ابر در زمین بود

ابرها داشتند می چریدند در زمین

ولی آن ها پشم بودند

آن ها پشم گوسفند بودند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:22  توسط سید مسیح میرجعفری  | 

اندیشه

اندیشه ی منی

هرلحظه با من

دنیای منی

هر لحظه با من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:1  توسط سید مسیح میرجعفری  | 

سلام

 

 

 از این پس  شعر ها و داستان های مسیح را در این صفحه بخوانید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:18  توسط سید مسیح میرجعفری  |