انتقام( ادامه ی قصه ی قربانی)
موش ها گربه را به خانه ی خودشان بردند و همانجا زندانی کردند.
شعر و داستان
موش ها گربه را به خانه ی خودشان بردند و همانجا زندانی کردند.
یک بار گربه ای می خواست برای مادرش که مریض بود قربانی کند.اما کسی نبود که این کار را برایش انجام دهد.
او تصمیم گرفت خودش این کار را انجام دهد.
به جنگل رفت و دندان ببری را که شکسته بود و آن دندان هم شبیه چاقو بود برداشت و به شهر خود برگشت.موشی را گرفت و کله ی آن را با آن دندان ببر که شبیه چاقو بود کند.
یکی رفت لب دریا
بقیه اش باشه فردا!
.......................................................................................................................
- هر چی تو بخوای ، برو بجنگ.
گاو و شیر باهم جنگیدند و یک دفعه گاو یک شاخ محکم زد توی لپ شیر .
شیر هم یک گاز محکم از سر گاو گرفت و از آن خون ریخت و عمر گاو کم شد .
دوست بد اخلاق کاو گفت:
- دیدی بهت گفتم نباید با شیر بجنگی؟
نتیجه می گیریم : هر دوست بد اخلاقی بد جنس نیست .
بع بعی به لاک پشت گفت:
ـ تو چه آرزویی داری؟
لاک پشت گفت:
ـ من هیچ آرزویی ندارم.
بع بعی گفت :
ـ ولی من آرزو دارم گرگ باشم.
لاک پشت گفت :
- ولی من دوست دارم همون لاک پشت باشم.
بع بعی گفت:
ـ چرا؟
لاک پشت گفت:
ـ چون این جوری خدا رو خوشحال می کنم. اگه من دوست داشته باشم همون جوری باشم که خدامنو آفرید ، خدا هم خوشحال می شه که منو این جوری آفریده!
لاک پشت بعدش گفت:
ـ تازه تو هم اگه گرگ باشی، مامان و بابات رو می خوری!
یک دسته ی ابر در زمین بود
ابرها داشتند می چریدند در زمین
ولی آن ها پشم بودند
آن ها پشم گوسفند بودند!
هرلحظه با من
دنیای منی
هر لحظه با من
از این پس شعر ها و داستان های مسیح را در این صفحه بخوانید.